تبليغاتX
گوی معرفت
از تنهایی خود بگو.........
علی به ذکرلله تطمئن القلوب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 10:17  توسط دختری شبیه باران | 
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 8:46  توسط دختری شبیه باران | 
 
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یک دگر ویرانه می کردم
**
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صد ها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم
**
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون، مستانه می کردم
**
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه می کردم
**
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه ی این علم عالم سوزِ مردم کش
به جز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم
**
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد...
«شعر از معینی کرمانشاهی»
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:33  توسط دختری شبیه باران | 
« مردي هميشه آرزو داشت تا يك گل زيبا و يك پروانه داشته باشه.  شبانه روز از خدا طلب يك گل زيبا و يك پروانه مي كرد.
ولي خداوند برايش يك كاكتوس و يك كرم فرستاد. مرد سخت ناراحت و متعجب شد.
به خدا گفت:« من تنها آرزويم داشتن اين دو بود. يعني برآورده كردن اين آرزو اينقدر برايت سخته؟»
سپس به فكر فرو رفت. با خودش گفت: خدا بنده هاي زيادي داره. شايد اصلا من رو بين اين همه بنده فراموش كرده. شايد ديگه به من سر نزنه.
خيلي ناراحت شد. از زمين و زمان نا اميد بود.
روز ها مي گذشتن تا اينكه يه روز به فكرش رسيد كه بره و به كاكتوس و كرمش يه سري بزنه و ببينه كه در چه وضعيتي هستن.
در اتاق زير شيرواني رو باز كرد. شگفت زده شد. اصلا باورش نمي شد كه چنين اتفاقي افتاده باشه.
اون كاكتوسي كه شايد اول خيلي زشت به نظر مي اومد يه گل زيبا داده بود كه شايد نظير اون گل رو كمتر جايي مي تونست پيدا كنه و اون كرم بي قواره هم به يك پروانه ي زيبا تبديل شده بود.
مرد به ياد حرفي افتاد كه چند هفته پيش به خدا گفته بود.
اشك تو چشماش حلقه زد. به خاك افتاد و خدا رو به خاطر اينكه آرزوش رو بر آورده كرده بود شكر كرد. »
 
مي شه گفت ما هم به نوعي همينطور هستيم. شايد بهتر باشه با صبر و حوصله ي بيشتري راجع به اتفاقاتي كه برامون مي افته قضاوت كنيم. البته تو قرآن هم هست كه « انسان بسيار نابينا و عجول است». ولي خوب كار نشد نداره. مي شه خودمون رو اصلاح كنيم.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:31  توسط دختری شبیه باران | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 15:45  توسط دختری شبیه باران | 
                                        

اهل کاشانم.

 

روزگارم بد نیست.

 

تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سرسوزن ذوقی.

 

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.

 

دوستانی ، بهتر از آب روان.

 

 

و خدایی که در این نزدیکی است:

 

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند.

 

 روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه.

  

 من مسلمانم.

 

قبله ام یک گل سرخ.

 

جا نمازم چشمه ، مهرم نور.

 

دشت سجاده ی من.

 

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

 

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.

 

سنگ از پشت نمازم پیداست:

 

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

 

من نمازم را وقتی می خوانم

 

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو.

 

من نمازم را پی"تکبیره الاحرام" علف می خوانم ،

 

پی "قد قامت" موج.

 

کعبه ام بر لب آب ،

 

کعبه ام زیر اقاقی هاست.

 

کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود

 

شهر به شهر.

 

"حجرالاسود" من روشنی باغچه است.

 

اهل کاشانم.

 

پیشه ام نقاشی است:

 

گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما

 

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

 

دل تنهایی تان تازه شود.

 

چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم

 

پرده ام بی جان .

 

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است

 

اهل کاشانم.

 

نسبم شاید برسد

 

به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاک "سیلک".

 

 نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

 

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها،پشت دو برف،

 

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،

 

پدرم پشت زمان ها مرده است.

 

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود،

 

مادرم بی خبر از خواب پرید،خواهرم زیبا شد.

 

پدرم وقتی مرد،پاسبان ها همه شاعر بودند.

 

مرد بقال از من پرسید:چند من خربزه می خواهی؟

 

من از او پرسیدم:دل خوش سیری چند؟

 

پدرم نقاشی می کرد.

 

تارهم می ساخت، تارهم می زد.

 

خط خوبی هم داشت. 

 

باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود.

 

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،

 

باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود.

 

باغ ما شاید،قوسی از دایره ی سبز سعادت بود.

 

میوه ی کال خدا را آن روز،می جویدم در خواب.

 

آب بی فلسفه می خوردم.

 

توت بی دانش می چیدم.

 

تا اناری ترکی بر می داشت،دست فواره ی خواهش می شد.

 

تا چلویی می خواند،سینه از ذوق شنیدن می سوخت.

 

گاه تنهایی،صورتش را به پس پنجره می چسبانید.

 

شوق می آمد،دست در گردن حس می انداخت.

 

فکر،بازی می کرد.

 

زندگی چیزی بود،مثل یک بارش عید،یک چنار پر

سار.

زندگی در آن وقت،صفی از نوروعروسک بود،

 

یک بغل آزادی بود.

 

زندگی در آن وقت،حوض موسیقی بود.

طفل،پاورچین پاورچین،دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها.

بار خود را بستم،رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

دلم از غربت سنجاقک پر.

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله ی مذهب بالا.

تا ته کوچه ی شک،

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

من به دیدار کسی رفتم درآن سرعشق.

رفتم،رفتم تا زن،

تا چراغ لذت،

تا سکوت خواهش،

تا صدای پر تنهایی.

چیزها دیدم روی زمین:

کودکی دیدم،ماه را بو می کرد.

قفسی بی در دیدم که در آن،عشق می رفت به بام ملکوت.

من زنی را دیدم،نور در هاون می کوبید.

ظهر در سفره ی آنان نان بود،سبزی بود،دوری شبنم بود،کاسه ی داغ محبت بود.

من گدایی دیدم،در به در می رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز.

 بقیشو بعدا براتون می نویسم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:56  توسط دختری شبیه باران | 

به سراغ من اگر مي آييد،

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است

كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.

روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي

است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد.

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

***

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد

چيني نازك تنهايي من.

*****

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:49  توسط دختری شبیه باران | 
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:38  توسط دختری شبیه باران | 
خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
 
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:35  توسط دختری شبیه باران | 

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
 
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
 
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 11:38  توسط دختری شبیه باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من دختری تنها در برهه ای از تاریخ بی هیچ هم زبون جز خدا که همه هستی ادمهاست

پیوندهای روزانه
باقران عشقه
بهار پاییز
پادراتوس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM